چالشهاي مسووليت اجتماعي در بخش نفت و گاز
عليرغم گذر زمان و رخدادن تحولات عميق سياسي، اجتماعي، اقتصادي در كشورهاي نفتخيز پس از گذشت حدود 80 سال، اين رويه لااقل تا پيش از آغاز دهه 80 خورشيدي در كشوري مثل ايران مشاهده مي شود. به اين معنا كه روابط ميان شركت نفت با مناطق ميزبان كماكان با مدل امتيازات انحصاري آغاز قرن بيستم تعريف مي گرديد. با اين تفاوت كه شركت نفت دولتي و شركتهاي تابعه و زير مجموعه آن جايگزين شركت هاي خارجي شده است. در اين مدل، مناطق نفتخيز ( و در عصر جديد، مناطق نفتخيز و گاز خيز) تنها مي بايست ميزبان خوبي براي عمليات نفت و گاز باشند و حق بيشتري براي آنها از اين ثروت و صنعت تصور نمي شد.
پس از افول قدرت انگلستان در قرن بيستم و با قدرت گرفتن ايالات متحده در خاورميانه، سياستهاي توام با خشونت نفتي در اين منطقه ادامه يافت. به تدريج و با افزايش سطح آگاهي ملل ميزبان شركتهاي نفتي، جنبش هاي ملي گرايي در منطقه خاورميانه ظهور نمود. در اين شرايط، شركتهاي نفتي ديگر نمي توانستند فعاليت هاي انحصار گرايانه خود را در ظاهري آرام و صلح جويانه ادامه دهند و به ناچار با دولت هاي ملي درگير مي شدند. نتيجه اين درگيري ها گاه به نفع آنها و سقوط دولت هاي ملي به خصوص سقوط دولت ملي مصدق در ايران مي انجاميد. ليكن، اين امر باعث بروز تمايلات ملي گرايانه بيشتر و ظهور ملي گراهاي ديگري در كشورهاي نفتي گرديد. پس از سقوط دولت ملي مصدق در ايران، عبدالكريم قاسم در عراق، پرز آلفانزو در ونزوئلا و عبدالله تريكي در عربستان سعودي نداي ملي گرايي سر دادند. از دل جنبش ملي گرايي عراق، سازمان اوپك در 14 سپتامبر 1960 ميلادي تشكيل شد. اين سازمان كابوسي براي شركتهاي نفتي و كشورهاي سرمايه داري محسوب مي گرديد: ملي گرايي سركشانه تبديل به يك اتحاديه تجاري شده بود كه انحصار تجارت نفت و كنترل بازار نفت را از دست شركتهاي نفتي خارج مي نمود.
خشونت و تنش و بي قانوني در حوزه نفت محدود به آغاز قرن بيستم نيست، بلكه تا امروز ادامه دارد. در حال حاضر بسياري در ايالات متحده بر اين باورند كه جنگ عراق و خونريزي هاي آن، براي در اختيار گرفتن نفت بين النهرين است.
غالب عمليات نفتي در كشورهاي در حال توسعه به شكل سرمايه گذاري مشترك[1] يا كنسرسيوم مشترك[2] بين دولت و يك يا چند شركت نفتي تعريف مي شود. در اين قراردادها، شكل هاي پيچيده اي از مسووليت هاي قانوني بين شركاي كنسرسيوم تعريف مي شود، به نحوي كه هر يك از طرفين قرارداد به راحتي از زير بار مسووليت اجتماعي شانه خالي كرده، اين مسووليت را به طرف ديگر محول مي سازد. از يك سو، شركتهاي نفتي مدعي اند كه ماهيت غير سياسي دارند و نمي توانند وارد فعاليت هايي شوند كه حاكميت ملي را نقض كند. به ادعاي آنان، عدم شفافيت معمولا از سوي دولت تحميل مي شود. از سوي ديگر، دولت ها براي تبرئه خود از هر گونه خواست اجتماعي مبني بر توسعه زير ساخت هاي جامعه، انگشت اتهام را به سوي كمپاني هاي نفتي اشاره ميكنند و انتظارات جامعه از دولت را به سوي آنان سوق مي دهند. هر دوطرف نيز مدعي حق مشروع خود براي محافظت از منابع و ذخاير استراتژيك مي باشند. در حالت عمومي، فعاليت هاي نفتي همه شركا (دولتي و غير دولتي) در پروژه هاي نفتي در يك وضعيت سرّي و غير شفاف انجام مي گيرد، به نحوي كه جامعه كمترين اطلاعات را از اين فعاليت ها كسب نمايد. دستاويز دولت ها و شركتها براي اين مخفي كاري ها، اصطلاحاتي همچون امنيت ملّي است. به اين ترتيب، ارزيابي شفاف عملكرد دولتها و شركتهاي نفتي تقريبا غير ممكن است. شركت هاي بزرگ نفتي دولتي جهان، مانند شركت ملي نفت عربستان سعودي و ايران به طور تحت اللفظي، "جعبه سياه" ناميده مي شوند، زيرا تقريبا هيچ چيز در خصوص آنها شفاف نيست. در اين دولتها، مفاد و جزئيات تفاهم نامه هاي نفتي منعقده ميان دولت و شركت هاي نفتي به ندرت آشكار مي شود.
اين رويه غير شفاف در تمام اركان و زير مجموعه هاي شركت هاي نفتي دولتي مشاهده مي شود. غير شفاف بودن و شبكه در هم تنيده بوروكراسي به شكل يك فرهنگ سازماني در تمامي ارتباطات شركت هاي نفتي و گازي و واحدهاي زير مجموعه آن با مجموعه هاي دولتي و غير دولتي مناطق ميزبان در آمده است. بخش نفت، تمام برنامه ها و فعاليت هاي فني، عملياتي و مالي خود را به صورت محرمانه پياده مي سازد، به نحوي كه جامعه كوچكترين اطلاعات موثقي از اين برنامه ها كسب ننمايد و نتواند حقوق خود را از آن صنعت مطالبه نمايد. شايد بتوان «دولت در دولت» را ويژگي بارز رفتار اداري مجموعه شركتهاي تابعه نفت دانست.
در درون استان يا ايالت نفتي يك كشور در حال توسعه، چنين رفتاري ميان بخشهاي مختلف دولتي نيز مشاهده مي شود. بخشهاي دولتي غير نفتي، تمام يا بخشي از وظايف سازماني خود را به بخش دولتي (يا خصوصي) نفتي محول مي سازد و انتظارات جامعه را متوجه طرف مقابل مي سازد. بخش نفتي نيز تلاش ميكند كه بار مسووليت هاي اجتماعي مرتبط با خود را به سمت بخشهاي دولتي سوق دهد. اين بازي، نتيجه عدم شكل گيري و رشد يافتن مسووليت اجتماعي در مناطق عملياتي است. وجود شبكه گسترده بوروكراسي دولتي به اين مسائل دامن ميزند. در اين مناطق، شركتهاي نفتي و گازي به مثابه جزيره هايي خودمختار عمل مي نمايند و كمترين علاقه اي به ارتباط با استان ها و همكاري و درگير شدن در رفع مسائل مناطق ندارند.
پياده سازي مسووليت اجتماعي شركت ها در اين كشورها به جامعه كمك مي كند تا ميزان شفافيت و پاسخگويي شركت ها و دولت ها را به دقت ارزيابي و موشكافي نمايد.
وضعيت فعاليت شركت هاي نفتي و دولتهاي نفتي از آغاز قرن بيستم در خاورميانه حاكي از وجود رابطه ميان نفت، خشونت، تعارض و كشمكش، و سياستهاي ضد دموكراتيك در اين منطقه است. استخراج نفت در اين منطقه توام با ظالمانه ترين و خشن ترين رفتارها و جنگ هاي مكرر از سوي ارتش انگلستان بوده است. به عنوان مثال، نفت توليدي در ان زمان صرف به حركت در آوردن ماشين جنگي و پرواز بمب افكن هاي انگليسي در عمليات نظامي بين النهرين مي گرديد. كشوري مثل عراق از دل اين فرايند متولد شد. در سال 1928، شركت نفت عراق با سهامداري مجموعه اي از شركتهاي نفتي شامل شركت نفت نيمه دولتي انگليس و ايران، شل، شركت نفت فرانسه و گروه 5 شركت نفتي امريكايي به رهبري استاندارد اويل تشكيل شد. اين شركت بعدها امتياز انحصاري نفت را در منطقه اي به مساحت 32000 مايل مربع در سرزمين عراق به دست آورد. اين اقتصاد متكي بر امتياز نفتي مدلي از خشونت و نقض حقوق بشر است. اعطاي امتيازات انحصاري شاهانه دراز مدت اكتشاف و توليد نفت به كمپاني هاي نفتي يكي از ويژگي هاي آن زمان است. از دل اين امتيازات، كمپاني نفتي صاحب حق بي قيد و شرط دستيابي به امتيازات نفتي در منطقه عملياتي مي شد، بدون اين كه حق امتياز، اجاره يا ماليات چنداني به دولت ميزبان پرداخت كند.
چالشهاي مهمي بر سر راه توسعه پايدار و اعمال مسووليت اجتماعي شركتهاي نفت و گاز در كشورها و مناطق عملياتي وجود دارد. برخي از اين چالشها عبارتند از:
* نياز مبرم كشورهاي كمتر توسعه يافته و درحال توسعه به درامدهاي نفتي به عنوان منبع اصلي تامين ارز مورد نياز كشور
* اقتصاد تك محصولي كشورهاي ميزبان
* چارچوب هاي ناكافي قانوني كشورهاي ميزبان
* ساز و كارهاي اجرايي ضعيف اين كشورها در وادار ساختن شركتهاي نفتي به فعاليت در محور توسعه پايدار
* بي تفاوتي نخبگان و بي توجهي دولتها به نخبگان در تصميم گيري و تصميم سازي
* عدم فعاليت يا فعاليت ضعيف سازمانهاي اجتماعي و فعال غير دولتي
نياز اين كشورها به درامدهاي نفتي، دست شركتهاي نفت و گاز را باز مي گذارد. مجموعه فعاليت هاي فوق، كشورهاي ميزبان را در موضع ضعيف تري نسبت به شركت هاي نفتي قرار مي دهد. مادامي كه وابستگي و عدم توازن اقتصادي وجود دارد، امكان برقراري نظام مسووليت اجتماعي و زيست محيطي ضعيف است.
از اين رو، تعهد و پياده سازي مسووليت اجتماعي شركتها در كشورهاي توسعه يافته متفاوت از كشورها در حال توسعه يافته است. مشكل نيز بيش از آن كه مربوط به شركتهاي نفتي باشد، به كشورهاي ميزبان برمي گردد.
در يك سطح پايين تر، مناطق كمتر توسعه يافته ميزبان صنايع نفت و گاز در كشورهاي در حال توسعه، مشكلات مشابهي در تعامل پايدار با شركتهاي نفتي دارند. اقتصاد اين مناطق غالبا تك محصولي است؛ شغل غالب مردم منطقه به صنايع نفت و گاز وابسته است؛ به دليل شرايط بد آب و هوايي و عدم وجود جاذبه هاي لازم، نخبگان علاقه كمتري به ماندن در اين مناطق دارند؛جوٌ غالب در جامعه، كارگري است؛ به رغم سهم عمده در اقتصاد ملي، اين مناطق سهم چنداني در قدرت مركزي و سياستگزاري هاي كلان كشور ندارند. مجموعه اين عوامل، عدم توازن قدرت سياسي، اقتصادي را بين حكومت مكزي و مناطق عملياتي ميزبان صنايع نفت و گاز در كشورهاي در حال توسعه ايجاد مي كند.
ليكن، مسووليت اجتماعي و زيست محيطي فعاليتهاي نفت و گاز در درجه اول به عهده شركتها است. همچنين، اين امر رافع مسووليت دولتها در مناطق عملياتي نيست. در برخي شركتهاي نفت و گاز، رعايت و اجراي قوانين ملي و بين المللي مربوط به مسووليت اجتماعي و زيستمحيطي در مناطق ميزبان الزام آور است. به اين ترنيب، بخشي از اهداف توسعه پايدار تامين مي شود. مشكل از جايي بروز مي كند كه سطح قوانين ملي كشورهاي در حال توسعه با قوانين بين المللي توسعه پايدار و مسووليت اجتماعي متفاوت است. همچنين، به دليل وابستگي اقتصادي كشورها نفتخيز در حال توسعه به درامدهاي نفت و گاز، شركتهاي نفتي تامين كننده بخش اعظم درامدهاي ارزي اين كشورها را تامين مي كنند و از اين رو مورد حمايت دولت ها نيز واقع مي شوند. از اين رو، از شركتهاي نفت و گاز نمي توان انتظار داشت كه در مناطق عملياتي كشورهاي در حال توسعه، اقدامات داوطلبانه و الزامي خود را در انجام درست مسووليت اجتماعي انجام دهند. در كنار شركتها و دولتها، نهادهاي فعال جامعه و سازمانهاي مردم نهاد نقش مهم و موثري در تعريف نيازهاي جامعه و پيگيري مطالبات از نهادهاي دولت و شركتها مي باشند.
از ديدگاه صنعت، جامعه در هر حال به صنعت و فعاليت هاي اجتماعي آن اعتماد ندارد. اين بدگماني ممكن است اين سوال را به وجود آورد كه پس در اين صورت، مسووليت اجتماعي شركت ها چگونه موضوعيت مي يابد و در جامعه رشد مي كند؟ به نظر مي رسد كه پيش نيازهايي براي اثر گذاري مسووليت اجتماعي شركت ها لازم باشد. اين پيش نيازها عبارتند از:
* تمام شركت ها با يك ديد نگريسته نشود. به بيان ديگر، براي هر شركت با حيطه فعاليت خاص، قواعد خاصي ديده شود.
* موضوعات مطروحه ذيل مسووليت اجتماعي شركت ها بايد نگراني هاي واقعي جامعه تحت تاثير صنعت را در نظر بگيرد.
* ساختار نظارتي بايد در عين استقلال و نمايندگي متوازن (balanced representation)، چارچوبي براي چگونگي پرداخت هزينه ها از سوي صنعت به جامعه تشكيل دهد.
* شركتها بايد در درون ساختار خود، مسووليت اجتماعي شركت ها را به رسميت شناخته باشند.
* معيارهاي عملكرد بايد توسط يك هيات مستقل قابل دسترسي و ارزيابي باشد.
* نتايج عملكرد بايد آزادانه قابل دسترسي باشد.
در اينجاست كه مثلث جامعه، دولت و شركتها مفهوم عيني پيدا مي كند.
يكي از چالشهاي مهم در اجراي برنامه هاي توسعه توسط شركتهاي نفت و گاز اين است كه آنها معمولا از افرادي در طراحي و مديريت برنامه هاي اجتماعي استفاده مي كنند كه داراي تجربه هاي صنعتي، مهندسي، كسب و كار وعملياتي فني دارند. ليكن اين افراد موفق در حوزه خود، لزوما شناخت كافي از جامعه، پيچيدگي ها، نيازمندي ها و ظرافت هاي آن ندارند. در نتيجه، برنامه هاي توسعه اجتماعي شركتها ممكن است تاثير گذاري مطلوبي نداشته باشند.
[1] Joint venture
[2]Consortial Venture