تبليغاتX
مرد نفتي

مرد نفتي

بوشهر، دریا، نفت و گاز

اول آبان امسال پس از ۶ سال و سه ماه زندگی در تهران به بوشهر برگشتم. ۳۱ مرداد سال ۸۱ بود که خانه را به تهران بردم تا در آن شهر به ادامه تحصیل بپردازم. هفته اول احساس عجیبی داشتم. احساسی که بوی غربت می داد. اصلا فکر نمی کردم روزی برسد که در آن شهر ساکن شوم. تا پیش از آن همیشه در تهران مسافر بودم. این احساس در همه ایام اقامت در دوره تحصیل همراه من بود. در این مدت، تهران را شهری پر از تضاد دیدم: تضاد بین زیبایی و کثافت، فقر و ثروت، فرهنگ و بی فرهنگی، مکنت و نکبت، برج و کارتن، و خلاصه به قول تهرانیا، تهران را اند همه این تضادها یافتم. من برخی از مهمترین حوادث زندگیم (تولد فاطمه و اخذ مدرک تحصیلی ) را در تهران تجربه کردم. اما تهران را شهر متفاوتی یافتم. متفاوت از همه شهرهای کوچک و بزرگ دیگر کشور. این تفاوت را آدم زمانی درک می کند که در تهران زندگی کند، تا این که مسافر باشد و رفت و آمد داشته باشد. این شهر خیلی امکانات دارد ولی برای استفاده از اونا باید دل و دماغ و حوصله و پول هم باشد. در این شهر، آدما خیلی غریبند. آدم غربت را در لحظات خاصی بیشتر حس می کند: زمانی که گرفتار چیزی می شود که آن چیز را فقط دمی صحبت با یه همشهری برطرف می سازد.  

در کل، جنس اصل در تهران کم گیر می آید. جنس از همه نوعش، انسانی و کالایی. برا پیدا کردن جنس اصل و اصیل باید خیلی خوش شانس باشی.

اما با همه این حرفها، وقتی پس از اتمام تحصیل عزم برگشتن داشتم، واکنشهای مثبت و منفی زیادی می شنیدم. معدودی از دوستان و فامیل توصیه به برگشتن داشتند، ولی شمار زیادتری مرا از این کار منع می کردند. من هم به این واقفم که آدم تا تو تهران باشه در متن خیلی ماجراهای حرفه ای مربوط به کارش قرار داره. خیلی ها هنوز هم توصیه می کنند تا وقت هست زمان را از دست ندهم. این البته غیر از نصایح دوستای هم رشته ای برای رفتن از کشور است.

من خودم اینگونه فکر نمی کنم. لااقل هنوز تا اطلاع ثانوی نتوانسته ام خودم را قانع کنم. معتقدم که می شود در بوشهر هم کار کرد. اما زحمت دارد. ولی مگر در تهران کار کردن زحمت ندارد؟ تهران که به عقیده من اصلا جای زندگی نیست. البته به نظرات کسانی که ایده متفاوتی دارند احترام میگذارم. 

حالا وقتی به مناسبتهایی به تهران می روم، حس و حال یک مسافر را دارم. عین سالهای پیش از اقامت. سفر به پایتخت و اقامت در مهمانسرا مثل یک مسافر و نه یک شهروند. حس بدی نیست.

به عقیده من، جنوب (به طور عام) و بوشهر (به طور خاص) مشکلات مزمنی دارند که چنانچه رفع شوند، می توانند محیطهای خوبی برای کار و زندگی باشند. من شاید بتونم خودم رو (به قول مرحوم شریعتی) از دسته افرادی بدونم که "آمده اند تا کاری کنند" و نه آنهایی که "کاری می کنند که بمانند".

نظر شما چیست؟ موندن بهتره یا رفتن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 13:58  توسط رضا آذين  |